موسیقی ایرانیان
 

آواز پر سیمرغ

موسیقی ایرانیان – امين ريزباف: شنيده ها حاكی از اين است كه به احتمال قوی سیمرغ آخرین اثر حمید متبسم به خوانندگی همایون شجریان و اجرای ارکستر بزرگ سازهای ملی به رهبری محمدرضا درویشی آبان ماه در تهران (تالار وحدت) و شيراز اجرا مي شود، به گزارش موسيقي ايرانيان اولين اجراي سيمرغ در ايران مردادماه بود كه با استقبال بسياري از كارشناسان و هنرمندان ديگر شاخه هاي هنري برگزار شد، محسن بنايی استاد ادبيات نوشته ی ادبی را در مورد اين پروژه موسيقايی به دو زبان فارسي و انگليسي در سايت سيمرغ (www.simorq.org) درج كرده كه در زير مي توانيد بخوانيد…

۱)  سیصد و پنجاه هجری، نهصد و هفتاد و یک میلادی

در شبی تیره و سیاه که گویی سر پایان یافتنش نیست، مرد میانسالی از روستای پاژ در خراسان بزرگ در میان باغ نشسته و چشم در تاریکی بیکرانه دوخته است. شبی است چون قیر سیاه، بی کیوان و بی بهرام و تیر. سپاه شب بر دشت و دمن خیمه زده و خرگاه افراشته و تو گویی سر درگذشتن ندارد. چشمان مرد رو بسوی شهر طوس دارند، شهر پهلوان نامی ایرانزمین. خراسانی میانسال در تاریکی خیره شده است و از جای نمی جنبد. دلش را احساسی آمیخته از هراس و افسوس و شیفتگی و شور انباشته است:

فرومانــــــده گــــردون گـــــردان بجای / شده سست خورشید را دست و پای
جــــــهان از دل خویشتن پُر هـــــراس / جــــــرس برکـــــشیده نگــــهبان پاس

چشمان خراسانی میانسال در تاریکی خیره مانده اند، مرغ پندار او ولی در آسمان افسانه اوج گرفته است و در جستجوی طعمه داستانهای کهن را با چشم خُردبین می کاود.

مرد دمی بر جای خود جابجای می شود، نسیم آرامی می وزد و بوی عطر یار مهربان را در شامه اش می نشاند. زنی در لباس فاخر خراسانیان پا به باغ می گذارد و با خود چراغی و طوماری و پر قرقاولی نشانده در لیقه مرکّبدان می آورد و خراسانی میانسال را در کنار می گیرد. زن زیباروی داستانی بزبان پهلوی زمزمه می کند تا روح آشفته خراسانی میانسال را تسلی دهد، سر در گوش همسر بیقرارش می برد و نجوا می کند:

کنون بشنو ای جـــــفت نیکی شناس …

آشوب روح خراسانی رفته رفته فرو می نشیند، دستش بی اختیار پر قرقاول را می جوید و در شبی که نه آوای مرغ بگوش می رسد و نه هرای دَد، آن دو دلداده گوش به خش خش قلم بر طومار سمرقندی می سپارند، جهان در چشم خراسانی میانسال روشن می شود، آسمان سینه می گشاید و موجودی شگفت انگیز از نوک پر قرقاول بیرون می تراود و بسوی باختر پرمی کشد:
پرواز سیمرغ آغاز شده است.

۲) هزار سیصد و هشتاد و چهار هجری، دو هزار و پنج میلادی

در شبی تیره و تار، با آسمانی که رویش را پرده ضخیمی از ابرهای پرباران پوشانده است، در شهر هیرلن کشور هلند، مرد میانسالی از خراسان بزرگ پشت میز خود در کنار پنجره نشسته و چشم در تاریکی بیکرانه دوخته است. هیرلن که شهر کوچکی است در نزدیکی آخن، پایتخت کارل بزرگ بنیانگزار “امپراطوری مقدس رومی ملت آلمان”، خود سابقه ای طولانی در فرهنگ و تمدن اروپا دارد. از عصر اسطوره ها گرفته تا جنگهای ارتش روم با ژرمنها و آلمانها و گُل ها و سلتها و همچنین در جنگهای دینی اروپا، هیرلن در هر قرنی دست کم یکبار صحنه خلق تاریخ بوده است.

خراسانی میانسال در کنار پنجره نشسته و چشم در تاریکی بیکرانه دوخته است. شبی است تیره و آسمانی پُر ابر:

چــــو پـــــولاد زنــــگار خــــورده سپهر / تو گــــفتی به قــــیر انــدر اندوده چهر
ســـــــپهر انـــــــدر آن چــــادر قیرگون / تو گــــویی شدستی به خواب اندرون

کتاب قطوری بر روی میز گشوده است و بر بالای صفحه باز آن نوشته است:

“گفتار اندر زادن زال زر و افکندن سام نریمان او را در البرز کوه”

احساسی آمیخته از شور و اشتیاق از یکسو، و هراس از ناتوانی در به انجام رساندن کار از سوی دیگر، جان و روان خراسانی میانسال را پر کرده است. در سرش صدای مضراب تار و چکاچک شمشیرها، صدای غرش تنبک و سم اسبان راهوار در هم آمیخته اند. آوای قیچک یادآور غرش کرنای است و سنتور نوای چنگ رامشگران دربار سام نریمان را بیادش می آورد. خراسانی میانسال آشفته و سرگشته در اطاق قدم می زند، سکوت عمیقی آسمان هیرلن را فراگرفته است. خراسانی بسوی میزش می رود، قلم را بروی کاغذ می گرداند و می نویسد:

نبــــود ایــــچ فــــرزند مـــــر ســــام را …

خراسانی میانسال دیگر تنها صدای لغزش قلم بر روی کاغذ را می شنود، تیرگی رنگ می بازد، البرز کوه در برابر پنجره اش پدیدار می شود، نغمه ها در چهارگاه و همایون و ماهور و نوا یکی از پی دیگری بر سینه سپید کاغذ می نشینند، اندک اندک سپیده سرمی زند و بادی دل انگیز سپاه ابرهای باران زا را از هم می پراکند، روشنی جای تیرگی را می گیرد، مرد چشمانش را می بندد و سینه را از هوای پرطراوت صبحگاهی پُر می کند و گوش به دوردستهای مشرق زمین می سپارد:
آواز پر سیمرغ بگوش می رسد.

۳) هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری، دو هزار و ده میلادی

سیمرغ خسته از پروازی هزار ساله با چشمی به خراسان بزرگ و با چشمی دیگر در هیرلن می نگرد. گرد جهان گشته است و از دهان نقالان و پرده خوانان سروده شده است. نقشش را نقاشان اصفهان و صورتگران چین بر کاغذ کرده اند. سیمرغ خسته از پرواز هزار ساله اش به تهران رسیده و آهنگ فرود دارد،

خطه ری چشم براه سیمرغ است.

محسن بنائی، مشاور ادبی پروژه سیمرغ
تهران، تابستان هشتادو نه

1) Solar Year 350, 971

On a dark night, the end of which does not seem to exist, a middle-aged man from the village of Paj in the grand state of Khorasan is sitting in the middle of a garden and staring at the boundless continuity of the darkness. It is a night as dark as tar, with no Saturn, Mars, or Mercury. The army of night has camped in prairies and put up pavilions, and it seems not to have thoughts of departure. The man’s eyes are directed towards Toos, city of the epic hero of the land of Iran. The middle-aged Khorasanian is staring into the dark and does not move the slightest bit. His heart is filled with fear, despair, attraction, and passion:

  • The earth has stopped moving
  • The sun has lost strength in its limbs
  • The world is anxious of its own state
  • The night’s guardian is singing his song

The Eyes of the middle-aged Khorasanian are staring into the darkness, yet the bird of his thoughts is soaring in a mythical sky, and in search for pray, it digs into ancient stories with its detail oriented eyes.

The man shifts in his place for a second. A delicate breeze comes through and brings with it the scent of the kind beloved. A woman with the proud khorasanian costume steps into the garden and brings with her a light, a scroll, and a pheasant feather sitting in ink, and she embraces the middle-aged Khorasanian. The beautiful woman whispers a story with a Pahlavi dialect in order to calm the anxious soul of the middle-aged khorasanian. He puts his head along his wife’s ear and whispers:

  • Now listen dear beloved…

The anxiety in the Khorasanian’s soul settles down little by little, his hand reaches for the pheasant feather unconsciously, and in a night when no bird songs and no roar of wild beasts can be heard, the two lovers lend their ears to the friction of pen on the Samarkand scroll, the world lights up in the eyes of the middle-aged Khorasanian, the sky’s bosom opens and an extra-ordinary creature emerges from the pheasant feather’s tip and takes flight towards Bakhtar.

Simorq’s flight has begun.

2) Solar Year 1384, 2005

On a dark an gloomy night, with a sky covered with rain soaked clouds, in the city of Heerlen, Netherlands, a middle-aged man from the grant state of Khorasan is sitting behind his desk by the window and is staring into the boundless darkness.

Heerlen is a small city near Aachen, capital of Carolus Magnus, who was the founder of Sacrum Romanum Imperium Nationis , and it has a long history of culture and European Civilization. From the time of mythology to the wars of Roman forces with the Germans, Alemannis, Gauls, and Celts, and also in the religious wars of Europe, Heerlen has been the scene for historical events at least once in each century.

The Middle-aged Khorasanian is sitting next to the window and is staring into the boundless darkness. It is a pitch-black night with a cloud-filled sky:

  • Like a rust covered metal, the sky is dark
  • As if its complexion was covered with tar
  • And embraced in this dark cloak
  • The world has fallen asleep

A thick book is opened to a certain page upon his desk and on top of this page is written:

“The Story of Zal’s Birth and Being Left Behind in Alborz Mountain by Sam Nariman”

The mind and body of the middle-aged khorasanian is filled with feelings of excitement and passion on one hand, and fear of disability in accomplishing the task on the other. In his head he can hear the sound of tar’s pick and the clashing of swords, the roar of tombak and the hoofs of horses combined. The sounds of Gheichak remind him of warhorns and Santur resembles the harp of Sam Nariman’s court musicians. The middle-aged khorasanian paces the room anxiously. A deep silence has taken over Heerlen’s sky. The Khorasanian goes to his desk, puts the pen on paper and writes:

  • There was no son such as that of Sam’s

Now the Middle-aged Khorasanian only hears the gliding pen upon paper, darkness loses its color, Alborz mountains appear in front of his window, songs in the modes of Chahargah, Homayoun, Mahoor, and Nava appear upon the bosom of the paper one after the other. Dawn is arriving little by little and a pleasing wind disintegrates the rain-filled clouds, light replaces darkness, the man closes his eyes and fills his chest with morning’s rejuvenating air, and lends his ears to distant Eastern lands.

The sound of Simorq’s wings can be heard.

3) Solar Year 1389, 2010

Simorq, fatigued from a thousand years of flight, and while keeping an eye towards the grand Khorasan and the other towards Heerlen, has traveled around the world and been recited through the mouths of numerous story tellers. Painters of Isfahan and portraitists of China have depicted it on paper. Simorq, fatigued from the thousand year old flight, has arrived in Tehran and it is holding onto the song of descent.

The Land of Rey is anticipating the arrival of Simorq.

Mohsen Banaei, Literary Advisor for the Simorq project

Tehran, Summer of 1389 (2010)


منبع: موسیقی ایرانیان

لینک کوتاه مطلب : https://musiceiranian.ir/?p=2588


تازه ترین مصاحبه های تصویری اختصاصی موسیقی ایرانیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تمامی آثار صوتی و تصویری منتشرشده در سایت «موسیقی ایرانیان» تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشند.